تبليغاتX
کشکول الموتی

 

 

 

 

 

 

 

 

روزى ابو حنيفه به همراه عدّه اى از دوستانش به مجلس امام جعفر صادق عليه السلام وارد شد و اظهار داشت: «يابن رسول اللّه! فرزندت ، موسى كاظم عليه السلام را ديدم كه مشغول نماز بود و مردم از جلوى او رفت و آمد مى كردند؛ و او آن ها را نهى نمى كرد، با اين كه این رفت وآمدها مانع معنويّت مى باشد؟!»
امام صادق عليه السلام فرزند خود موسى كاظم عليه السلام را احضار نمود و فرمود: «ابو حنيفه چنين مى گويد كه در حال نماز بودى و مردم از جلوى تو رفت و آمد مى كرده اند و مانع آن ها نمى شدى؟»

امام کاظم(ع) پاسخ داد: «بلى ، صحيح است ، چون آن كسى كه در مقابلش ايستاده بودم و نماز مى خواندم ، او را از هر كسى نزديك تر به خود مى دانستم ، بنابر اين افراد را مانع و مزاحم عبادت و ستايش خود در مقابل پروردگار متعال نمى دانستم .»

سپس امام جعفر صادق عليه السلام فرزند خود را در آغوش گرفت و فرمود: «پدر و مادرم فداى تو باد، كه نگه دارنده علوم و اسرار الهى و امامت هستى .»

بعد از آن خطاب به ابو حنيفه كرد و فرمود: «حكم قتل ، شديدتر و مهمّتر است ، يا حكم زنا؟»

ابو حنيفه گفت : «قتل شديدتر است .»

امام عليه السلام فرمود: «اگر چنين است ، پس چرا خداوند شهادت بر اثبات قتل را دو نفر لازم دانسته ؛ ولى شهادت بر اثبات زنا را چهار نفر قرار داده است ؟! آيا اين حكم با قياس سازش دارد؟!»

سپس حضرت فرمود: «بنابر اين بايد توجّه داشت كه نمى توان احكام دين را با قياس استنباط كرد.»
و سپس افزود: «اى ابوحنيفه ! ترك نماز مهمّتر است ، يا ترك روزه ؟»

ابو حنيفه گفت : «ترك نماز مهمّتر است .»

حضرت فرمود: «اگر چنين است ، پس چرا زنان نمازهاى دوران حيض و نفاس را نبايد قضا كنند؛ ولى روزه ها را بايد قضا نمايند، پس احكام دين قابل قياس نيست .»

پس از آن ابوحنيفه تقاضا كرد: «ياابن رسول اللّه ! فدايت گردم ، حديثى براى ما بيان فرما، كه مورد استفاده قرار دهيم ؟»

امام صادق عليه السلام فرمود: «پدرم از پدرانش ، و ايشان از حضرت اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام روايت كرده اند، كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند متعال ميثاق و طينت اهل بيت رسول اللّه صلوات اللّه عليهم را از اعلى علّيين آفريده است. و طينت و سرشت شيعيان و دوستان ما را از خمير مايه و طينت ما خلق نمود و چنانچه تمام خلايق جمع شوند، كه تغييرى در آن به وجود آورند هرگز نخواهند توانست .»

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 8:59  توسط رحیم جانی   | 

 یک مخترع روس که احتمال می دهد سال دو هزار و دوازده " اخر الزمان" باشد ، کپسولی را برای نجات انسان ها ابداع کرده است. به گزارش شبکه تلویزیونی راشاتودی، این شهروند روس که پیش بینی های باستانی را درباره زمان پایان عمر دنیا خوانده، وسیله ای را برای نجات نوع بشر ابداع کرده است. در تقویم های باستانی پیش بینی شده است که در بیست و یکم دسامبر 2012 ، عمر دنیا به پایان می رسد.

در کره زمین نیز سیل، فوران های اتشفشانی و زمین لرزه به طور کامل نسل انسان ها را نابود خواهد کرد.

برخی از مردم نیز از هم اکنون خود را برای مواجه شدن با این رویدادها اماده کردند.

در مزرعه ای متروک در فاصله چند کیلومتری مسکو، دستگاهی به نام کپسول روز رستاخیز اختراع شده است که به هنگام فرارسیدن اخر الزمان نسل بشر را نجات خواهد داد. ایوگنی اوبیکو، مخترع این محفظه می گوید پارسال هنگامی که ایده ساخت این دستگاه را مطرح کرد، عده زیادی از مردم به او خندیدند اما اکنون که کار ساخت ان تمام شده است، مردم افکار او را جدی می گیرند. این کپسول که جداره ان از چهار لایه مجزای مواد عایق ساخته شده است، قابلیت غلتیدن از بالای کوه، شناور ماندن روی اب و حتی واژگون شدن را بدون اسیب دیدن دارد.

این محفظه حتی با زمین لرزه، گدازه، یا طوفان های مغناطیسی هم نابود نمی شود و به سامانه تهویه هوا و دوش مجهز است ، قابلیت اسکان چهار نفر را به مدت چهل روز دارد و هزینه ان نیز هشتاد هزار دلار است. گروهی از همسایگان اوبیکو از هم اکنون برای استفاده از این محفظه ثبت نام کرده اند.

یکی از انان می گوید من از سال دو هزار و دوازده می ترسم، ما باید اماده باشیم.

اوبیکو می گوید حتی اگر پایان عمر دنیا تا دو سال دیگر نیز فرانرسد، می توان از محفظه هایی که او ساخته به عنوان یخچال های صنعتی یا سونا استفاده کرد .

وی توصیه می کند که دولت روسیه فورا چندین هزار تا از این محفظه ها را سفارش دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 9:2  توسط رحیم جانی   | 

شيعيان ايران سابقه ديرينه­اي در به تصوير کشيدن اعضاي خاندان حضرت محمد(ص) و خود ايشان دارند. از اواخر دهه نود، پوسترهاي پرفروشي منقش به تصوير حضرت محمد(ص) در ايران چاپ شده است که در آنها حضرت محمد به صورت جواني خوش­چهره تصوير گرديده است. اين پوسترها امروزه با استفاده از فناوريهاي روز و ابزارها و تکنيکهاي مختلف توليد مي­گردند. با وجود اين، ساختار تصاوير هنوز سنتي هستند، پس زمينه آنها رنگ ساده ­اي دارد و رنگها به سادگي در کنار يکديگر قرار گرفته­اند. به علاوه، اين تصاوير همواره خصوصيات و صفاتي دارند که تمايز آنها را از ديگر عکسها آسان مي­سازد، به عنوان مثال شمشير دو لبه حضرت علي(ع).

اما تصويري که در اينجا بدان خواهيم پرداخت، اساسا با تصاوير قبلي متفاوت است: اين تصوير نوجواني خوش­قيافه با چشماني لطيف و چهره­اي دلنشين را نشان مي­دهد که تا حد زيادي يادآور نقاشيهاي اواخر رنسانس است، به خصوص تصاوير نوجواناني که توسط Caravagio کشيده شده، همچون پسري با سبد ميوه (Boy Carrying a Fruit Basket رم، گالري Borghese) و يا پدر جان تمهيد دهنده (Saint John The Baptist موزه Capitole). همان نرمي مخمل­شکل گونه­ها، همان دهان نيمه باز و همان نگاه نوازش­گر. هرچند نسخ متفاوتي از اين تصوير وجود دارد، اما همه آنها صورتي جوان را نشان مي­دهند که اغلب در زير آنها نوشته شده محمد رسول الله و يا حتي اطلاعات دقيق­تري درباره دوره­اي از زندگي محمد(ص) که اين عکس بدان متعلق است و حتي منبع عکس داده شده است.
 
يک اکتشاف جالب

در سال 2004، در حين بازديد از يک نمايشگاه عکس مختص به دو عکاس Lehnert و Landrock، تصادفا موفق به کشف ريشه اين پوستر ايراني شديم و آن عکسي بود که Lehnert بين سالهاي 1904 و 1906 در تونس گرفته بود، و سپس در اوايل دهه بيست به صورت کارت پستال چاپ و توزيع شده بود.

Radolf Franz Lehnret (1878 – 1948) که اهل جمهوري چک امروزي بود، در سال 1904 به همراه Ernst Heinrich Landrock ( 1878 – 1966) آلماني به تونس آمد، اولي به عنوان عکاس و دومي به عنوان ناشر و مدير. از آنجايي که Lehnret در سال پيش از آن اقامتي کوتاه در تونس داشت، علاقه زيادي به مناظر طبيعي و ساکنان آنجا پيدا کرده بود. شرکت اين دو (L&L) به صورت تخصصي به چاپ تصاوير از مناظر زيبا در تونس و مصر مي­پرداخت و هزاران عکس و کارت­پستال از اين مناطق چاپ نمود.

Lehnert که در موسسه هنرهاي گرافيکي وين تحصيل کرده بود، روابطي با اعضاي جنش pictorialist که عکاسي را به عنوان اثر هنري مي­دانستند، داشت. عکسهاي Lehnert نه تنها بيابان، تپه هاي شن روان، بازارها و مناطق محلي تونس را نشان مي­داد، بلکه شامل تصاويري از پسران و دختران نابالغ جوان بود که سني بين کودکي و نوجواني و چهره اي بين زن و مرد داشتند. اين تصاوير معمولا مطابق سليقه مشتريان اروپايي تهيه شده بود که تصويري وسوسه انگيز و وهم­آميز از شرق داشتند.
Lehnret بدون شک در تهيه عکسها از اين مساله استفاده نموده، ولي نبوغ قابل توجهي نيز به خرج داده است. عکسهاي او به صورت چاپ نقره اي، گراورسازي شده و چهاررنگ چاپ شده است. اکثر اين کارت پستالها از سال 1920 در آلمان چاپ شده و در مصر پخش شده است.
 
چاپها و متنهاي منطبق
هيچ شکي نيست که کارت پستال نشان داده شده در شکل 1، که براساس شماره گذاري L&L، شماره آن 106 است به عنوان مدل پوسترهاي ايراني مورد استفاده قرار گرفته است. به علاوه، نام کارت پستال شماره 106 محمد است، که اين خود به تنهايي مي­تواند نشان دهد که چرا تصويرگران ايراني آنرا به عنوان مدلي از حضرت محمد(ص) انتخاب نموده­اند. بدون شک، همه نسخ موجود از اين عکس، همه از عکس شماره 106 الگوبرداري کرده­اند با اين تفاوت که نسخ اوليه به عکس اصلي شبيه ترند. بدين ترتيب، Lehnret ناخواسته در قلب يک اسطوره قرار گرفته است.

سوال درباره ارتباط بين توصيف مرسوم از چهره پيامبر و چهره جوان تونسي، هنوز بدون پاسخ مانده است. تصوير نمايشگر چهره يک نوجوان خندان است، با دهاني نيمه باز، عمامه اي بر سر و گل ياسمني بر گوش. همين چهره در کارت پستالهاي ديگري و تحت عناوين ديگري از قبيل احمد، جوان عرب و غيره تصوير شده است.

کشف مسيري که باعث گرديده تصاوير چاپ شده در دهه بيست به دست ناشران تهران و قم در دهه نود برسد، براي ما ممکن نبوده است. اما اين سوال وجود دارد که چه چيزي باعث شده که ناشران ايراني شباهتي بين پيامبر اسلامي در سنين نوجواني و تصويري يک جوان تونسي بيابند؟
قبل از جنگ جهاني اول، تصوير محمد در مجله National Geographic در ژانويه سال 1914 و تحت مقاله اي با عنوان اينجا و آنجا در شمال آفريقا چاپ شد که زير آن نوشته شده بود عربي با يک گل. در دهه بيست، کارت پستالهاي تونسي L&L بين سربازان فرانسوي در شمال آفريقا بسيار محبوب بود. در دهه هاي هشتاد و نود، کتب متعددي شامل عکس اين نوجوان چاپ شد، ولي اغلب آنها عنواني غير از محمد به عکس داده­ اند.

در نسخ ايراني فعلي، اصلاحاتي روي تصوير انجام شده و از فريبندگي چهره نوجوان چيزهايي نگه داشته شده است ولي از زيبايي جذاب آن کاسته شده است. شانه سمت چپ اندکي با پارچه پوشانده شده است و دهان و چشمها اندکي اصلاح شده است. به طور کلي مي­توان گفت که هنرمندان ايراني سعي کرده­اند جنبه هاي زيبا پسندانه تصوير Lehnert را کاهش دهند و تصوير را از حالت جذاب خارج نموده، به آن زيبايي مقدسي ببخشند.

عنوان يکي از پوسترها (تصوير 2) اين است: تصوير روحاني حضرت محمد، در سن 18 سالگي در همراهي عمويش در يک سفر تجاري از مکه به دمشق. به علاوه ادعا شده است که اين تصوير توسط يک کشيش مسيحي کشيده شده و تصوير اصلي آن در موزه رم قرار دارد.
 
 
ريشه مسيحي؟

همانطور که پيش از اين نيز گفته شد، برخي از نوشته­ها براي اين اثر ريشه اي مسيحي قائلند، و نه يک ريشه اسلامي که اين مساله مسلمانان را از گناه نگاه به صورت پيامبر و يا تصويرگري چهره وي، مبري مي سازد. به علاوه، اين مويد اين مطلب است که مسيحيان حضرت محمد [ص] را در همان سنين کودکي به عنوان شخصيتي الهي پذيرفته اند. اين داستان از يک کشيش مسيحي کاتوليک يا ارتدکس به نام بحيرا صحبت مي کند که بر اساس داستان، در قرن نهم يا دهم ميلادي، در حين گشت و گذار حضرت در سوريه وي را براساس نشانه پيامبري بين شانه هايش بازشناخته است. پيامبر آينده بايد مي گفته است: "هنگامي که من به آسمان و ستاره ها مي نگرم خود را بالاتر از ستاره ها مي يابم". به همين دليل است که در بعضي عکسها ستاره هايي در پس زمينه عکس ديده مي شود.

هرچند که هيچ توصيفي درباره چهره حضرت محمد(ص) در نوجواني وجود ندارد، ولي توصيفاتي از چهره وي در بزرگسالي گفته شده است: گفته شده که وي پوستي سفيد داشته، چشماني سياه، گونه هايي صاف، ابروان پرپشت و کمان­گونه. دنداندهاي مرتب و مويشان کمي موجدار بوده است. اين خصوصيات در مورد نوجوان تصوير شده در پوسترهاي ايراني ديده مي شود. در حقيقت اين تصويري از يک تصوير و نمايشي از يک نمايش است. به عبارت ديگر، تصويرگران ايراني مدلي از حضرت محمد(ص) را انتخاب کرده­اند که نمايانگر زيبايي، جواني و توازن است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 10:3  توسط رحیم جانی   | 

خانواده :

آيا مي دانيد كه اگر فردا بميريد شركت یا محل کارتان به آساني در ظرف يك روز براي شما جانشيني مي آورد؟

اما خانواده اي كه به جا مي گذاريد تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد كرد.
 به اين فكر كنيد كه ما خود را وقف كارمي كنيم و نه خانواده مان!

چه سرمايه گذاري ناعاقلانه اي !!

 اينطور فكر نميكنيد؟!!

به راستي كلمه
"خانواده" يعني چه ؟؟

ابومحمد مرتعش نیشابوری ( قرن چهارم هجری ) :. سیزده بار زیارت حج کردم ولی چون در خود نگریستم دانستم که همه بر هوای نفس بوده . از وی پرسیدند چگونه آن را فهمیدی ؟ پاسخ داد : وقتی مادرم گفت سبویی آب برایم بیاور این امر برایم گران تمام شد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 14:10  توسط رحیم جانی   | 

 آموخته هایی از کشتی نوح :

- از قایق جا نمانید

2- به خاطر بسپارید که همه ما در یک قایقیم (سرنوشت مشترک)

3- از قبل برنامه ریزی کنید. موقعی که نوح کشتی می ساخت از باران خبری نبود

4- خود را سالم و سرحال نگه دارید. امکان دارد در سن 60 سالگی کسی از شما بخواهد که دست به کار بزرگی بزنید

5- به حرف نقادان و عیب جویان گوش ندهید، به کاری که باید انجام دهید بچسبید

6- آینده تان را در جایی بلند مرتفع بنا کنید

7- برای رعایت مسائل ایمنی دوتایی سفر کنید

8- سرعت هیچ مزیتی ندارد، حلزون و یوزپلنگ هر دو در کشتی بودند

9- موقعی که دچار فشار روحی هستید، چندی روی آب غوطه خورید.

10- به خاطر بسپارید کشتی نوح را یک غیر حرفه ای ساخت و کشتی تایتانیک را حرفه ای ها ساختند !

11- هراسی از توفان به دل راه ندهید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 14:9  توسط رحیم جانی   | 

بازرگانی که چهار زن داشت


بازرگاني بود که چهار زن داشت. بازرگان به زن چهارم بيش تر از سه زن اول عشق مي ورزيد،از زن چهارمش به خوبي مواظبت مي کرد و بهترين ها را برايش ميخواست،زن سومش را نيز خيلي دوست داشت و به زن دومش هم علاقهمند بود. اوزن بافکري بود همواره شکيبايي مي کرد و در مواقع حساس هر موقع بازرگان با مشکلي مواجه مي شد به زن دومشپناه ميآورد.اما زن اول بازرگان بسياربا وفا بود و تلاش زيادي براي حفاظت از مال شوهرش انجام مي داد به همين جهت بازرگانبه او کم توجهي نمي کرد.روزي بازرگان دربستر بيماري افتادو دريافت که به زودي ميميرد.او در حالي که به زندگي مجلل خود مي انديشيد،گفت:من امروز چهار زن دارم اما وقتي بميرم تنها خواهم شد.چقدر بي پناه مي شوم.
بازرگان به زن چهارمش گفت:من به تو پيشاز همه عشق مي ورزيدم،بهترين لباسها را به تو هديه مي دادم وبيشتر از همه از تو مراقبت مي کردم،اکنون که وقت رفتن است بامن ميايي و مرا همراهي ميکني؟زن چهارم پاسخ داد:هرگز.او سپس از زن سومش پرسيد و گفت:من در طول زندگي ام همواره تو را خيلي دوست داشته ام و اکنون که در حال مرگم ايا با من ميآيي؟زن سوم گفت:نه،زندگي در اينجا خيلي خوب است.قلب بازرگان شکست و رو به زن دومش کردو به او گفت:من هميشه براي کمک به تو روي ميآوردم و تو هميشه مرا کمک مي کردي.اکنون که به تو احتياج دارم به کمک مي کني و همراهم ميآيي؟زن دوم به او گفت:که اين بار نمي توانم به تو کمکي بکنم،بيشترين کاري که مي توانم بکنم اين اين که تو را به گور بسپارم.بازرگان نااميد ازهمه جا صدايي شنید که به اهستگي مي گفت:من با تو به هر کجايي که بگويي ميآيم و اين صدای زن اول او بود.بازرگان رو به او کرد و گفت:بايدآن زمان که مي توانستم بيشتر از تومراقبت مي کردم.
همه ما در زندگي چهار زن داريم:زن چهارم مانند جسم ما است،اصلا اهميت براي او ندارد که چه قدر تلاش مي کنيم تا جسم ما خوب به نظرآيد وهنگامي که بميريم ما را ترک مي کند.زن سوم مانند شان وموقعيت و دارو ندار ما است و موقع مرگ ما را ترک می گوید.زن دوم خانواده و دوستان ما هستند و موقع مرگ بر سر مزار ما ميآيند.ولي زن اول روح ما است چيزي که در هنگام لذتهاي خود او را از ياد مي بريم و به دنبال ماديات و ثروت هستيم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 14:8  توسط رحیم جانی   | 
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:

« امیلی عزیز،

عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.

با عشق، خدا»

امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید.

 وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ »

امیلی جواب داد:« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. »

مرد گفت:« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: آ« آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:

امیلی عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 14:0  توسط رحیم جانی   | 
پرسید: «بابا! اگه دوستم یه کار بدی بکنه، من چی کار باید بکنم؟» پدر جواب داد: «باید بهش بگی این کار خوبی نیست. این کارو نکن!» پرسید: « اگه روم نشه بهش بگم چی؟» جواب داد: «خب روی یه تیکه کاغذ بنویس بذار توی جیبش».

صبح که مرد برای رفتن به اداره آماده میشد، در جیب کتش کاغذی پیدا کرد که: «بابا سلام. سیگار کشیدن کار خوبی نیست. لطفاً این کار رو نکن!»
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 13:58  توسط رحیم جانی   | 
زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که ...

افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت:تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .

 گفت من که غرق خواهش دنیا هستم  چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 13:57  توسط رحیم جانی   | 
کودکی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد.

پدر كودك اصرار داشت استاد ازفرزندش یك قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می‌تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاه‌ها ببیند !!!


در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد !

بعد از شش ماه خبررسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می‌شود.

استاد به كودك ده ساله فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.

سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در میان اعجاب همگان با آن تك فن همه حریفان خود را شكست دهد!

سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاه‌ها نیز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات كشوری، آن كودك یك دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری كشور انتخاب گردد.

وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپیروزی‌اش را پرسید.

استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود كه اولاً به همان یك فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یك فن بود، و سوم اینكه راه شناخته شده مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود كه تو چنین دستی نداشتی!!!

یاد بگیر كه در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كنی.

راز موفقیت در زندگی، داشتن امكانات نیست، بلكه استفاده از "بی امكانی" به عنوان نقطه قوت است .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 13:55  توسط رحیم جانی   |