پیامبر خدا حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله:

عده‌ای را چه می‌شود که هرگاه در حضور آنان از خاندان ابراهیم یاد می‌شود خوشحال و شادمان می‌شوند، اما هر زمان که نزد آنان از خاندان محمّد صلی الله علیه و آله نام برده می‌شود ناراحت می‌شوند؟!
سوگند به آن که جان محمّد در دست اوست اگر در روز قیامت بنده‌ای با عمل هفتاد پیامبر حاضر شود خداوند آنها را از او نپذیرد مگر این که با ولایت من و ولایت اهل بیتم خدا را دیدار کند.


متن حدیث:


رسول الله صلی الله علیه و آله: ما بالُ أقوامٍ إذا ذُکِرَ عِندَهُم آلُ إبراهیمَ فَرِحوا وَاستَبشَروا، و إذا ذُکِرَ عِندَهُم آلُ مُحَمَّدٍ علیه السلام اِشمَأَزَّت قُلوبُهُم؟! وَالَّذی نَفسُ مُحَمَّدٍ بِیَدِهِ، لَو أنَّ عَبدًا جاءَ یَومَ القِیامَةِ بِعَمَلِ سَبعینَ نَبِیًّا ما قَبِلَ اللّه ُ ذلِکَ مِنهُ حَتّی یَلقاهُ بِوَلایَتی ووَلایَةِ أهلِ بَیتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۸ساعت 9:15  توسط رحیم جانی   | 


هابیل:شهید همه اعصار


نوشته شورانگیز «شهید همه اعصار»  که به «هابیل و قابیل» نیز مشهور شده ، آنگونه که خود استاد پرویز خرسند روایت می کند صبح عاشورای سال پنجاه شمسی نوشته شده و ظهر همان روز در حسینیه ارشاد با صدای خود استاد خوانده می شود و عمیقاً بر دکتر شریعتی تأثیر می گذارد ، به گونه ای که در آثار دکتر تأثیر آن مشهود است. بعدها پرویز خرسند از طریق برادر مرحومش احمد که در رادیوی مشهد به تهیه کنندگی اشتغال داشته ، مخفیانه وارد ساختمان رادیو شده و با صدای جادویی خود و تدوین برادرش این اثر ماندگار را در قالب صوتی نیز به جامعه عرضه می کند. این اثر در تیراژ میلیونی در داخل و خارج منتشر می شود و در تاریخ ادبیات  و هنر انقلاب  به عنوان اثری بی بدیل و تأثیر گذار ، جاودانه می گردد. بسیاری از بزرگان از جمله احمد شاملو این اثر شورانگیز را مورد تحسین قرار داده اند. پس از اعلام خبر پیروزی انقلاب در ۲۲بهمن۵۷ نخستین برنامه پخش شده از رادیو ایران، همین نوار هابیل و قابیل با صدای زیبای استاد بوده است---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 


بر صفیر اولین تازیانه ای که فرا رفت و فرو آمد و بر پوست لختمان خطی از خون کشید، کدامین گوش گواهی داد؟ بر آذرخش اولین شمشیری که فرا رفت و فرو آمد و فریاد سرخ رگانمان را به آسمان افشاند کدامین چشم گواهی داد؟ بر رویش اولین دیوارهای زندان و پیوستن اولین دانه های زنجیر و ثقل سهمگین اولین غل و یوغ، و بر ظلمت غلیظ سیاهچال، خانه قرنهامان، کدامین دل گواهی داد؟ بر اولین شب گرسنگی مان که گرسنگی تا تاقمان می برد، کدامین انسان گواهی داد؟ و کدامین تشنگی شناخته گواه اولین قطره مرگی بود که در دهان آبخوانمان چکاندند و پس از آن کدامین گوش هجوم تازیانه ها را شنید و کدامین چشم برق شمشیرها را دید؟ و کدامین دل در ظلمت زندان هامان گرفت و چه کسی بر گرسنگی و تشنگی همیشه مان گواهی داد؟ هیچکس و هیچکس. نه هیچ گوشی و چشمی و نه هیچ قلبی. که ما همه یک تن بودیم که تازیانه می خوردیم. در برق شمشیرها می شکافتیم و در ظلمت خیس زندان ها می­پوسیدیم. و جز ما که بود که طعم تازیانه را چشیده باشد و درد شمشیر را کشیده باشد و ظلمت زندان مان را لمس کرده باشد و در گرسنگی و تشنگی مان مچاله شده باشد؟ و در کدام دادگاه متهمی می تواند به نفع خود شهادت دهد؟

این بود که بی هیچ دلیل و مدرکی، و بی هیچ شاهدی، و حتی بی هیچ دادگاهی، محکوم بودیم. و بی یافتن مدافعی تازیانه می خوردیم؛ شکنجه می شدیم و در فواره خونمان وضو می گرفتیم و بر سجاده مظلومیت سرخمان سر می نهادیم و شهیدی را آه می کشیدیم. آه!

در دادگاهی به وسعت زمین و عمق خاک و بلندی آسمان، نگاه شهید خوانمان در افق آینده می دوید که در دوسومان صف بلند قربانیان بود. و فرا پشتمان جلادان برادر، برادرانی جلاد، قابیلان.

ما چوپان زادگان، بی فرشی جز زمین و بی رو اندازی جز آسمان، که مظلومیت معصوم گوسفندان را در سبز دشتها پاسخ می جستیم، اولین بار در جان پدر، نخستین چوپان، هابیل، به سنگ کینه اولین حاکم، اولین ارباب، اولین برادر، قابیل، در هم شکستیم و مغزمان در فواره خونمان به خاک ریخت.


در طپش امید کمرنگ قلب پدر گفتیم: باشد. فواره رگانمان آسمان، و سرخ خونمان، زمین را به گواهی خواهد خواند و زمانه از خاکمان بر خواهد گرفت. اما هنوز امیدمان را مزمزه نکرده بودیم که زمین تشنه، خونمان را نوشید و فراموشمان کرد. و آسمان در امواج بال کلاغان سیاه شد و سرخِ رگانمان را از یاد برد.

 

باز گفتیم باشد. شب خواهد مرد، روز خواهد شکفت، و جهان پیکر در خون شکسته مان را خواهد دید. اما هنوز امید دوباره مان را مزمزه نکرده بودیم که کلاغان، قاتل را گورکنی و پنهانکاری آموختند و آخرین مدرک مظلومیت مان نیز همچون خون سرخمان در دهان تاریک خاک گم شد.

 

آنک آن "ما"ی مقتول! "ما"ی مظلوم! در بستر سرخ فروخفته خون مان. زمان! عصمت خونمان را گواهی ده! و بر مظلومیت مان حکم بران! و زمان خاموش، که در حکومت قابیلیان بود و ما بی هیچ دلیل و شاهدی محکوم همیشه بودیم.

 

اینک "ما" در خون شکسته و در خاک خفته در دادگاه زمانه قابیل، جز کلاغان -که بوی  خاک و خون تازه می دهند- چه گواهیمان هست؟ و کیست که بوی خاک را دلیل عصمت مان بشناسد و رنگ خونمان را بر بال سیاه کلاغان دریابد؟ ما را چگونه به یاد آورند که در خاکمان پنهان کرده اند و دار ها برچیده، خون ها شسته اند؟ کلاغان، این قاصدان شب و سرما و زمستان، تنها شاهدان اولین کشتار ما بودند و اولین گور سازان ما. کلاغان، این راویان قصه های دروغ، قابیل را آموختند که پیکر پریشان به خون خفته مان را که پرچم رسوایی قاتل بود، در دل خاک تیره پنهان کند و مظلومیت پر خونمان را از صفحه ذهن ها بشوید.

 

چنین شد که فرزندان مظلوم بر سفره ظالم نشستند و بستگان مقتول به خدمت قاتل درآمدند و کلاغان با همه سیاهکاری شان بر بام کبوتران قاصد نشستند و با قارقار دروغشان، روزداران را به شب بردند. زمین تشنه چنان خونمان را نوشید که پنداشتی خونی از ما نرفته است. و پرواز کلاغان چنان دیر پایید که وجودمان فراموشش شد. آنگاه ما ماندیم؛ مظلومیتی مدفون و شاهدانی همجنس قاتل.

 

قابیل در پیِ «داشتن»، برادر کشت و برای بیشتر داشتن به دستیاری کلاغان، هابیل را چون میوه ای کاشت و از دانه قتل، میوه حکومت چید. پس از آن قتل، مذهب قابیل شد، که حکومت بهشتش بود و در هر لحظه هابیلی یافت و به خاک نشاند تا غرفه ای از بهشتش را باز خرد. هابیلی از پی هابیل به خاک می افتاد و با دهان خاک بلعیده می شد تا جنگل حکومت قابیل انبوه تر شود و نشیمن گاه کلاغان، وسیع تر. هابیل ها بذر می شدند و هابیلیان زمین را به وسوسه کلاغان زمین را شیار می کردند و بذر جان  پدر را به خاک می سپردند، که دانسته و ندانسته جنگل قابیل را وسعت و قدرت بخشند.

جنگل وسیع و وسیع تر شد و جمع کلاغان انبوه و انبوه تر، وشب غلیظ  و غلیظ تر، و قانون جنگل چنان دیر ماند که تقدس یافت و قتل عام، مشیت الهی نام گرفت. کدامین خورشید می توانست شبی چنین غلیظ را بشوید؟ و کدامین حقیقت می توانست در هجوم بی رحم دروغ سر برافرازد؟

 

هر از چندی چوپانی به دور کردن گوسفندان از کنام گرگان می آمد و نام هابیل را در هِی هِی آرامش بر آستانه جنگل می ریخت اما هنوز گل کینی نشکفته بر دار کینه قابیل آونگ می شد و گوسفندانش به بوی علف فریبی  تازه، راهی سلاخ خانه ها می شدند.

 

آخرین چوپان، شوریده بر هرچه   دار و صلیب، نام هابیل را چنان بر   پیشانی جنگل کوفت که از شاخه شاخه جنگل حاکم، خون همیشه تازه مظلوم چکه کرد و نام جهاد، خواب درختان را آشفت و میوه قدرت را در آستانه ی رسیدن ترکاند و شهید خوانان به مشهد خویش نشست.

 

آب در لانه ی موران افتاد و از هر روزنی قابیلی سر بر کرد: کیست که هابیل را می خواند و در هوای جهاد، گوسفندان را شیر می خواهد و شاهد و شهادت می طلبد؟

 

قابیل می داند که با پوشاندن مدارک جرم و پاک کردن نام هابیل و به فراموشی سپردن یادش، حکومت خویش را تثبیت کرده است. قابیل می داند که تا وقتی نام و یاد هابیل در خاطره ای نوزد، بهار قدرت او پربار خواهد ماند. اما اگر نام هابیل بر ذهنی بگذرد و یادش در خاطره ای بوزد، از او جز خاکستری پر بار نفرت و نفرین نخواهد ماند. و کیست که بتواند پس از این همه قرن نام هابیل را بر خاطره ای بگذراند؟ دادگاه زمانه به نفع هابیل شاهدی نمی یابد. این را کلاغان بر پیشانی شب نوشته اند...

 

حق با قابیل بود که چنان آسوده خفته بود و خواب راحت قابیلیان جاودانه بود، اگر گواهی بر نمی خاست. زمان، شبی همیشه بود، اگر شاهدی بر نمی خاست. و کودکانمان خوراک همیشه کلاغان و کرکسان و دخترانمان لقمه همیشه بازار برده فروشان و پسرانمان برده همیشه اربابان و ما همه، محکومان همیشه فراموش حاکمیت قابیل، اگر شهیدی برنمی­خاست.

 

اما برخاست. قامتی همتای کینه ما، نگاهی به وسعت آرزوهای ما، تن پوشی به رنگ خون ما، وفریادی به قدرت نفرت ما. در مشهد خونین ما، شهیدی چون او می بایست که عمق زخممان را بداند و وسعت رنجمان را بشناسد و اوج آرزوهامان را دریابد و در لحظه لحظه ما شکنجه شده باشد تا در دادگاه زمانه چنان به محکوم کردن دژخیمان بایستد که هیچ قابیلی در هیچ لحظه ای از زمان ایستاده نماند.

 

 

او که ذره ذره ی رنجمان را از لحظه لحظه زمان گرفته بود، دیشب ]شب عاشورا[به مشهد خویش ایستاد و امیدمان را در فریادش خواند که: سخن از پیکاری  پربیم و امید شکست و پیروزی نیست، که اصلا پیکاری نیست، صحرای محشر است و هنگامه داوری. هرکه به جنگیدن آمده است و به امید غنیمت، سر خویش گیرد و در ظلمت شبجان تاریک خویش برهاند. فردا در گسترده ترین دامن خاک و گشاده ترین چشم آسمان، هر تن، رنج قرن ها را پذیره می شود و خون درد خویش را که درد قرن هاست به چشم زمان می پاشد. فردا سخن از چگونه کشتن نیست، سخن از چگونه کشته شدن است. فردا سخن از چه گرفتن نیست، سخن از همه چیز دادن است. فردا هنگامه خوبتر مردن است.

 

آنان که گرسنگی را با ذره ذره پوستشان نچشیده اند، آنان که تشنگی را با تمام جانشان له له نزده اند، آنان که تازیانه را در شط سرخ خون خویش شناور ندیده اند، آنان که مرگ را در قلب خویش نتپیده اند، آنان که در لحظه لحظه رنج آدم شریک نبوده اند، آنان که خویش را در بلندترین قله رنج  آدمی، به انسان نبخشیده اند، آنان که در خویشند و برای خویش می زیند، سر خود گیرند و جان تاریک خود برهانند. که فردا روز بی خویشی است و روز انفجار خود، بر معبر فروبسته زمان.  فردا نمایشگر رنجی است که بر انسان رفته است و می رود و این نه رنجی است که هر جانی تاب آورد. فردا روز شهادت است و قیامت. شهیدان بمانند که شکستن را می توانند.

 

اینک، امروز، محشرعاشورا. اولین و آخرین دادگاهی که به رسوا کردن و محکوم کردن ایستاده است. اینک کربلا جایی که هابیلانِ تمامی قرن ها در پیکر حسین بلند و بلند تر می ایستند تا در پنهان ترین زوایای خاک  نیز قامت انسان را بتوانند دید. و آنهمه یکبار دیگر در پیکر حسین می شکنند و در قطره قطره خون حسین می چکند تا عصمت سرخ انسان را برافرازند و قابیلان را در پناهگاه بال کلاغان رسوا کنند.حسین تمامی خانواده اش را به شهادت خوانده است و تمامی یارانش را.

در پیکر جوانش، جوانی در هم شکسته مان را می گوید. و در گلوی بریده ی کودکش، کودکان گلو بریده مان را بر دست می گیرد. در کربلا، هر که با حسین آمده است شهید است، با تمامی معنای این کلمه. همه حافظان قرآن و خوبتر مردانِ همه میدان ها. هر که پیش می آید، همه به نامش می خوانند که می شناسندش و از شکستنش هراس دارند، که میدانند هر ضربه ای که فرود آرند، نه بر پیکر دشمن، که بر جان خویش کوفته اند.

 

در فریاد مردی فریاد می کشند که اینک معلم ما، و معلم کودکان ما! و در فریاد مردی دیگرفریاد بر می آورند که با کشتن او زنانمان را بر خویش حرام می کنیم، که او حلال کننده ماست.

 

حسین، سند از پی سند بیرون می کشد و در دادگاهی که باید حاکمان را به محاکمه کشید و قتل پنهان قرن ها را پرده درید، جز گوشت و خون آدم چه سندی می توان داشت؟ حسین، هزاران نفر را می راند و دست یاری شان را باز پس می زند که سخن از جنگیدن نیست. فریادی رسوا گر است و خونی، خون هابیلان قرن ها. حسین همه را می راند که مردی مرد می خواهد. مردی که بتواند به جای هزاران هزار مرد رنج ببرد و فریاد کینشان را شعله ور کند و به جای آن همه بمیرد.

حسین فرزند و برادر و خواهر  و همه و همه را به کوره می فرستد و تا پخته شدن درنگ می کند. آنگاه پیش می رود، دست می یازد و پیکر مردی از خویش را بر می گیرد. سرخ پیروز بر گونه هایش می دود، چشمانش برق می زند. چرا که در دفاع از رنجبران قرن ها، سند گوشت و خون یارانش را همچنان بر می دارد که می خواست؛ گوشت و پوست و استخوان تکه تکه شده با پوششی از سرخ داغ رسواگر؛ این است آنچه که می جست و برای دفاع از مظلومان قرن ها لازم داشت.

 

 اینک سند رسوایی حاکم، قابیل، قاتل، ظالم.

 

ای حاکم! ای قابیل! اینک این خون کودک شش ماهه ام. خون همه کودکانی که قرن هاتان را رنگین کرده است.

ای حاکم! ای قابیل! اینک این قطعه قطعه پیکر برادرم. پیکر برادرانی که پله پله قرن ها بر رفتنتان بود.

ای حاکم! ای قابیل! این معلم پیرم مظهر معلمانی که در ایثار خون آگاه خویش، پرچم استحمارتان را فروکشیدند.

ای حاکم! ای قابیل! اینک این دهان فروکوفته مؤذنم، مظهر تمام لبان شهادت گویی که فرو کوفتید.

ای حاکم! ای قابیل! این لبان تشنه مان، بازتاب عطش قرن هایی که بر جانمان ریختید.

ای حاکم! ای قابیل! این پیکر پاره پاره­ام واینک پشتم، زخم کهنه انبان کشی های نان، بازگوی سفره خالی­، که مزد بیگاری هایمان دادید.

و اینک این من، این فرزندم، این برادرم، این دوستم، هر تکه شان تکه ای از جان هابیل، بریدید و بر حلقوم کلاغانتان  سپردید که سفره فریبتان را پهن تر بگسترید.

اینک این "ما"، همه به تمامی واژه خونِ "نه"، "نه"ای بر پیشانی تو: ای قابیل! ای حاکم! "نه"ای بر پیشانی تمامی اعصار.

این این "ما" رسواگر و پرده در، دیگر بار یارای برخاستنتان هست؟

ای زمان! آیا هنوز حاکمشان می شناسی؟ - هرچند که حاکمند.

ای زمان! تو را زبان "گفتن" نیست یا مرا گوش "شنیدن"؟ وگرنه چرا چنین؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۸ساعت 21:50  توسط رحیم جانی   | 

تحلیلی بر ابزارها، چینش ها و مدیریت های خاص اعتراضات در لبنان و عراق؛

«نسل چهارم جنگ ها» در عراق و لبنان علیه محور مقاومت پیاده سازی می شود/ از طراحی در هرتزلیا تا اجرا در خیابانهای بیروت و کربلا

 

در آخرین کنفرانس هرتزلیا که در سال ۲۰۱۹ در رژیم صهیونیستی برگزار شد، بر این نکته تاکید شد که جمهوری اسلامی ایران مهمترین و بزرگترین تهدید وجودی برای رژیم صهیونیستی محسوب می شود.

به گزارش مشرق، حسین رویوران طی یادداشتی در خبرگزاری قدس نوشت:

در آخرین کنفرانس هرتزلیا که در سال ۲۰۱۹ در رژیم صهیونیستی برگزار شد، بر این نکته تاکید شد که جمهوری اسلامی ایران مهمترین و بزرگترین تهدید وجودی برای رژیم صهیونیستی محسوب می شود و نظر به اینکه توان نظامی اسرائیل دیگر قادر به مقابله با این تهدیدات نوظهور نیست لذا تاکید شد که برای مقابله با این تهدیدات باید از طریق جنگ نسل چهارم اقدام کرد.

آنچه در عراق و لبنان می گذرد در واقع می توان از آن به عنوان نسل چهارم جنگ ها یاد کرد که موضوع علوم استراتژیک است.

هر سال رژیم صهیونیستی اجلاسی را به نام هرتزلیا در دانشگاهی به همین نام برگزار می کند که در آن آخرین تهدیدات و فرصت ها امنیتی، سیاسی، نظامی، اقتصادی و غیره در ارتباط با رژیم صهیونیستی در سطوح داخلی، منطقه ای و بین المللی مورد بررسی قرار می گیرد.

راهکارهایی که در این اجلاس ارائه می شود توسط همه دستگاه های سیاسی، اقتصادی، نظامی، فرهنگی و امنیتی پیگیری می شود.  در آخرین کنفرانس هرتزلیا که در سال ۲۰۱۹ در رژیم صهیونیستی برگزار شد، بر این نکته تاکید شد که جمهوری اسلامی ایران مهمترین و بزرگترین تهدید وجودی برای رژیم صهیونیستی محسوب می شود و با توجه به گسترش نفوذ ایران در سطح منطقه و جایگاه محور مقاومت به عنوان مهمترین بازیگر در محیط راهبردی این رژیم، توان نظامی اسرائیل که همواره به عنوان یکسره کننده همه تهدیدات علیه این رژیم بوده است، دیگر قادر به مقابله با این تهدیدات نوظهور نیست. لذا در اجلاس هرتزلیا تاکید شد که برای مقابله با این تهدیدات باید از طریق جنگ نسل چهارم اقدام کرد.

جنگ نسل چهارم دارای ابزارها، چینش ها و مدیریت خاص است که در حوادث لبنان و عراق می توان مصادیق آن را مشاهده کرد.

در لبنان و عراق دو حکومت استقرار دارند که برآمده از آرای مردم هستند و این دو حکومت از مهمترین پیروزی های  محور مقاومت محسوب می شوند. پیش فرض اولیه آن است که تحولات این دو کشور به نفع محور مقاومت یکسره شده است. اما دشمن آمده در این مناطق که از مناطق قوت محور مقاومت محسوب می شود، مدل جنگ نسل چهارم را به اجرا گذاشته است تا این محور را به چالش بکشد.

شیخ قیس خزعلی رئیس گروه مقاومتی عصائب الحق عراق حدود یک ماه پیش از شروع اعتراضات در عراق که از اول اکتبر کلید زده شد، اعلام کرد که بر اساس اطلاعات دقیقی که دارد رژیم صهیونیستی وامریکا با همکاری رژیم های سعودی و امارات تلاش دارند تا مجموعه ای از اعتراضات و شورش ها را در چند کشور منطقه از جمله عراق و لبنان راه اندازی کنند.

ثامر السهبان مشاور محمد بن سلمان نیز در دیدارهایی که با برخی عراقی ها داشته است مکرر تاکید داشت که از اکتبر ۲۰۱۹ چهره عراق تغییر خواهد کرد! بر این اساس این اعتراضات نوعی غافلگیری نبوده است اما ساختار جنگ نسل چهارم اینگونه است.

مهمترین ویژگی ها جنگ نسل چهارم؛

     * ایجاد اجماع سازی حول یک خواست واقعی اجتماعی مانند حل مشکل بیکاری، مبارزه با فساد گسترده دولتی و اعتراض به ناکارآمدی دولت

     * استمرار اعتراضات با مدیریت سازمان های مردم نهاد یا (N G O ). تنها در کشور عراق ۱۸۹۰ N G O ثبت شده است. سفارت امریکا بیش از هزار نفر از اعضاء این سازمان های مردم نهاد را تحت عنوان تقویت جامعه مدنی به امریکا برده و تحت آموزش و وابستگی سیاسی قرار داده است. دولت امریکا حدود ۱۰ سال پیش یک سازمان تحت عنوان بنیاد تربیت رهبران جوان آینده  ( پروژه Y G L یانگ گلوبال لیدر) که زیر مجموعه بنیاد راکفلر است را ایجاد کرده است که هدفش شناسایی و تربیت جوانانی در کشورهای مختلف با هدف رهبری حرکت های اجتماعی و سیاسی در چارچوب منافع و اهداف امریکا است. تیمور جنبلاط پسر ولید جنبلاد از رهبران دروزی های لبنان یکی از این افراد است که در وقایع اخیر لبنان نقش پر رنگی دارد.

     * ایجاد شبکه ارتباطی از طریق فضای مجازی جهت هماهنگی ها و نیز مدیریت اعتراضات و شورش ها، همچنین افزایش امنیت افراد تا توسط ساختارهای امنیتی کشور مورد شناسایی و بازداشت قرار نگیرند.

     * هدایت زنده رسانه ای اعتراضات. در عراق شبکه های الشرقیه، دجله و البغدادیه و در لبنان نیز شبکه های M T V  – الجدید و L B C  نقش هدایت زنده و مستقیم اعتراضات را بر عهده دارند.

     * ایجاد تریبون و یا استیج برای مدیریت میدانی اعتراضات. ابتدا در این تریبون ها با دعوت از خواننده ها و یا شومن ها مردم را سرگرم کرده و جذب می کنند و پس از آن خدمات مختلفی مانند غذا و توزیع چتر و غیره ارائه می دهند و پس از آن که حضور مردم در میدان جا افتاد در روز های بعد هدایت سیاسی مردم را از طریق مطرح کردن مطالبات خاص بر عهده می گیرند.

     * ایجاد تضادِ بزرگِ اجتماعی از طریق متهم کردن افراد و جریانات و نهادهای محور مقاومت به اینکه علت اصلی ناکارآمدی نظام آنها هستند و باید از صحنه مدیریت کشور خارج شوند. در عراق حضرت آیت الله سیستانی، مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای و سرلشکر قاسم سلیمانی و نیروهای حشد الشعبی را متهم معرفی می کنند و در لبنان نیز حزب الله و مقاومت اسلامی، سید حسن نصرالله مورد تعرض گسترده قرار می گیرند. هدف از این متهم سازی و تعرضات نیز آن است تا جامعه دچار دودستگی شود. این دو دستگی می تواند منجر به هرج و مرج سازنده مورد نظر امریکا و رژیم صهیونیستی شود.

     * ایجاد درگیری بین نیروهای محلی با استفاده از برخی از نیروها که آتش درگیری را شعله ور و برای معترضین باقی می گذارند مانند ترور برخی از رهبران عصائب الحق در جنوب عراق.  در عراق بعثی ها – صَرخی ها – یمانی ها  و شیرازی ها در کشور لبنان نیز قوات اللبنانیه به رهبری سمیر جعجع و دروزی ها به رهبری ولید جنبلاط و پسرش تیمور این نقش را ایفا کرده اند

در تمام گام های بالا مفروض اول این است که عنصر مخاطب جوانان بین ۱۵ الی ۲۵ سال هستند و مفروض دوم نیز این است که مرجع های اجتماعی در این کشورها تغییر یافته است یعنی مرجعیت دینی، حزبی، تشکیلاتی، عشیرتی و خانوادگی نقش خود را از دست داده است.

در اول اکتبر در عراق تقریبا همه رهبران امنیتی عراق در یک برنامه از پیش هماهنگ توسط برخی کشورهای اروپایی و منطقه ای دعوت شده و در سفر بودند تا مدیریت امنیتی با خلاء فرماندهی روبرو بوده و اعتراضات به سرعت به اهداف خود برسد.  اما هوشیاری مسئولان و رهبران مقاومت مانع از آن شد تا جنگ آوران نسل چهارم موفق شوند. شواهد نشان می دهد تحولات در عراق و لبنان در مسیر کنترل قرار گرفته است اما نباید غافل بود که جنگ نسل چهارم به عنوان یک راهبرد از سوی ائتلاف عبری، غربی و عربی علیه همه حلقه های محور مقاومت تعریف و اتخاذ شده است و تحولات عراق و لبنان برای هر دو طرف تجربه گرانبهایی محسوب می شود. بر این اساس محور مقاومت و نهادهای امنیتی درون این محور باید از این تجربه برای خنثی سازی تحرکات دشمن و ثبت یک پیروزی بزرگ دیگر در نسل چهارم جنگ ها برای خود نهایت بهره را ببر

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۸ساعت 19:15  توسط رحیم جانی   | 


 

۵ راهبرد فوق سری امام حسن عسکری (ع) در دوران خفقان عباسی
امام عسکری

امام حسن عسکری (ع) در شرایط خفقان، فعالیت‌های فوق سری در جهت تقویت جامعه شیعه و امدادرسانی فکری، فرهنگی و اقتصادی به پیروان خود با ۵ راهبرد به راه انداخته بودند.

، با اندک تحقیق و مطالعه‌ای در تاریخ اسلام و سرگذشت زندگانی امام حسن عسکری (ع) به خوبی می توان به این مطلب صحه گذاشت که این دوره از حیات امامت با سایر بازه‌های زمانی تفاوت فراوانی داشت. با توجه به موقعیت و جایگاه خاصی که امام حسن عسکری (ع) در بین مردم داشت، ایشان را در تمام شئون زندگی مورد مراقبت شدید قرار داده بودند، به طوری که هیچ گونه آزادی را برای این امام پارسا قائل نبودند. کما اینکه تمام ارتباطات فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و دینی امام تحت اشراف سخت‌ترین بازرسی‌های اطلاعاتی و امنیتی حکومت وقت بود. ولی با این وجود امام حسن عسکری (ع) در این شرایط خفقان فعالیت‌های فوق سری در جهت تقویت جامعه شیعه و امدادرسانی فکری، فرهنگی و اقتصادی به پیروان خود به راه انداخته بودند.

    بیشتر بخوانید:
    تشبیه امام عسکری (ع) درباره طول عمر امام زمان (عج)

۵ استراتژی و راهبرد فوق سری امام حسن عسکری (ع)

تلاش‌های بسیار ارزشمند علمی و فرهنگی

هر چند امام حسن عسکری (ع) تحت سخت‌ترین اشراف اطلاعاتی دستگاه حکومت عباسی قرار داشت، ولی با وجود همه آن فشارها و خفقان سیاسی و اجتماعی شاگردانی تربیت کرده بود که کمک شایانی به نشر معارف اسلامی، شیعی و رفع شبهات شبهه افکنان و پاسخگویی به پرسشگران انجام دادند. شیخ طوسی تعداد این سربازان فرهنگی و فکری امام حسن عسکری (ع) را که به نوعی توانسته بودند از خرمن دانش و معرفت امام خوشه ای برچینند را بالغ بر ۱۰۰ نفر ذکر کرده است.(۱) برخی از این شخصیت های برجسته و علمی عبارتند از: احمد بن اسحاق قمی، ابوهاشم داود بن قاسم جعفری، عبدالله بن جعفر حمیری، ابو عمر و عثمان بن سعید عمری، ... .

ایجاد شبکه فوق سری ارتباط با شیعیان

در زمان حیات امام حسن عسکری (ع) جامعه شیعی در مناطق گسترده، شهرهای متعدد و فراوانی گسترش یافته بودند. شهرهای بسیار مهمی همچون قم، آبه، نیشابور، سامرا، خراسان، یمن، ری ،آذربایجان، کوفه، بصره، جرجان، بغداد،... که در میان این مناطق، شهرهایی همچون سامرا، بغداد، نیشابور، قم و کوفه از از جایگاه ممتاز و استراتژی خاصی برخوردار بودند.(۲)

از طرفی این گستردگی و پراکندگی جغرافیایی حیات شیعی، وجود سازمان سری و ارتباطات مخفی را ایجاب می‌کرد که بتواند تحت مدیریت و راهبری امام، ارتباط شیعیان را به نوعی با حوزه امامت برقرار نماید، طبیعی است که در شرایط سخت امنیتی که دستگاه عباسی برای امام حسن عسکری (ع) به وجود آورده بود، این چنین راه ارتباطی بهترین راهی بود که می‌شد جامعه شیعی را رهبری و سازماندهی کرد. در این راستا در زمان امام نهم به بعد شبکه فوق سری ارتباطی وکالت و نصب نمایندگان در مناطق گوناگون طراحی و سازماندهی شد، این برنامه در زمان امام حسن عسکری نیز ادامه داشت.(۳)

فعالیت‌های فوق سری و سیاسی امام حسن عسکری (ع)

امام حسن عسکری (ع) علیرغم تمام محدودیت‌های دستگاه عباسی و کنترل‌های امنیتی که آن‌ها بر زندگی امام اعمال می‌کردند، یک مجموعه فعالیت‌های سری و سیاسی را رهبری می‌کردند. ولی با این وجود به خاطر رعایت اصول حفاظت و اطلاعات از ناحیه امام، این فعالیت سری هیچ گاه برای دستگاه خلافت آشکار نشد. چرا که در صورت آشکار شدن این موضوع علاوه بر ممانعت با حضرت با شدیدترین رفتارها برخورد می‌کردند. در ادامه به یک مورد از این موارد اشاره می‌کنیم:

عثمان بن سعید عمری که یکی از صمیمی‌ترین و نزدیکان امام حسن عسکری (ع) به شمار می آمد، در جامعه تحت عنوان روغن‌فروشی فعالیت می‌کرد. یاران و شیعیان امام حسن عسکری (ع) اموال و وجوهاتی را که می‌خواستند به امام تحویل دهند را به «عثمان بن سعید عمری» می‌رساندند و او نیز آن‌ها را در ظرف‌ها و مشک‌های روغن قرار داده و به حضور امام می‌رساند.(۴)

حمایت و دستگیری مالی از پیروان و شیعیان

یکی از کارهای مهمی که امام حسن عسکری (ع) در زمان حیات خود انجام می‌دادند. توجه به نیازمندان و برآورده کردن احتیاجات مالی آن‌ها بود که خود برکات و ثمرات فراوانی برای تقویت ارتباط شیعیان با دستگاه امامت داشت. در واقع تاریخ‌پژوهان بر این باورند که این فعالیت فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی امام موجب شده بود ضعفای جامعه اسلامی تحت فشار مالی و اقتصادی جذب دستگاه حکومتی و ستمگر عباسی نشوند.(۵)

برای نمونه در برخی منابع نقل شده است: «ابوهاشم جعفری» می‌گوید از نظر مالی در مضیقه بودم خواستم وضع خود را طی نامه‌ای به امام عسکری (ع) بنویسم، ولی خجالت کشیدم و صرفنظر کردم. وقتی که وارد منزل شدم امام ۱۰۰ دینار برای من فرستاد و طی نامه‌ای نوشت. هر وقت احتیاج داشتی، خجالت نکش و پروا مکن و از ما بخواه که به خواست خدا به مقصود خود می‌رسی.(۶)

آماده‌سازی شیعیان برای دوران غیبت

از آنجا که غائب شدن امام و رهبر هر جامعه‌ای یک حادثه بسیار سخت و غیر قابل تحمل است و باور کردن آن برای بسیاری سخت و مشکل جلوه می‌کند. از همان ابتدا پیامبر گرامی اسلام (ص) و حضرات معصومین (ع) سعی داشتند موضوع مهم غیبت را برای شیعیان و پیروان خود تبیین کنند. این موضوع بسیار مهم و استراتژیک در عصر امام هادی (ع) و همچنین امام حسن عسکری (ع) به طور جدی و ویژه‌ای دنبال می‌شد تا اینکه جامعه اسلامی را با فرهنگ انتظار و جامعه منتظر بیشتر آشنا کنند

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۸ساعت 19:13  توسط رحیم جانی   | 

مطالبی درباره قوای وجودی انسان را بیان فرمایید ؟

پرسش:
در جایی مطلبی در مورد قوای سه گانه انسان خوانده ام :
۱.شهویه ۲.غضبیه ۳. وهمیه … . منظور از وهمیه و غضبیه چیست؟
پاسخ:
حکما گفته اند: قوای وجودی انسان بر دو گونه اند: قوای ادراکی و قوای تحریکی.
قوای ادراکی که انسان به وسیله ی آنها به درک امور نائل می شود ، خود بر دو گونه اند:
۱ـ قوای ظاهری ؛ که همان حواسّ پنجگانه ی ظاهری می باشند. کار این قوا درک امور جزئی مادّی است. درک این قوّه تا زمانی است که اتّصال با خارج وجود داشته باشد ؛ وقتی اتّصال قطع شد ، ادراک نیز منقطع می شود.
۲ـ قوای باطنی ؛ که عبارتند از:
الف. حسّ مشترک ؛ که محلّ آن در مغز بوده ، صور را از حواسّ ظاهری تحویل می گیرد. اگر این حسّ نبود انسان نمی توانست امور گوناگون را به هم ربط دهد ؛ مثلاً نمی توانست با شنیدن صدای شخصی ، قیافه ی او را به یاد آورد.
ب. قوّه ی خیال ؛ که خزانه ی حسّ مشرک است و صور جزئی دریافت شده از حسّ مشترک را نگه داری می کند ؛ مانند تصویری که ما از کودکی خود در ذهن داریم.
پ. قوّه وهم ؛ که معانی جزئیّه را ادراک می کند ؛ مثل محبّت بین علی و حسن یا شجاعت علی (ع). توجّه: خود شجاعت یا محبّت معانی کلّی اند ولی وقتی به امر جزئی تعلّق بگیرند جزئی می شوند.
ت. حافظه ؛ که مخزن معانی جزئیّه بوده یافته های وهم را حفظ می کند ؛ حافظه را ذاکره هم می گویند.
ث. مفکّره یا متخیّله ؛ که صور جزئیّه را از خیال و معانی جزئیّه را از حافظه گرفته ، در آنها دخل و تصرّف نموده صور و معانی جدیدی پدید می آورد. مادر بسیاری از علوم ، مثل علوم تجربی همین قوّه می باشد.
ج. قوّه عقل ؛ که ادراک معانی کلّی می کند ؛ مانند مفهوم کلّی انسان که نه مرد است نه زن ، نه کوتاه است نه بلند و نه … . با این قوّه است که ادراک حقایق مجرّده و امور غیبیّه حاصل می شود.
قوای تحریکی هم ، که انسان به واسطه ی آنها اقدام به عمل می کند بر دو گونه اند:
۱ـ قوای عامله ؛ که همان قوای موجود در عضلات و سلولهاست.
۲ـ قوّه ی باعثه یا شوقیّه ؛ که از قوای مجرّد روح می باشند. قوای باعثه عبارتند از:
الف. قوّه شهویّه یا قوّه ی جذب ؛ این قوّه هر آنچه را که نفس به نفع انسان تلقّی می کند به سمت وی جلب می کند ؛ اعمّ از خوردنی ها و پوشیدنیها و … . لذا به اعتبار متعلّقش اسامی گوناگونی پیدا می کند مثل: شهوت شکم ، شهوت جنسی ، شهوت مقام ، شهوت ثروت ، شهوت شهرت و … . نمود این قوّه در انسان همان خواستن و خوش آمدن و میل داشتن است. این قوّه اگر تحت فرمان عقل عمل کند منشاء خیرات فراوان خواهد بود ولی اگر تحت فرمان وهم باشد یکی از مهره های شیطان در مملکت وجودی انسان خواهد بود.
ب. قوّه غضبیّه یا قوّه دفع ؛ این قوّه هر آنچه را که نفس به ضرر انسان بداند از وی دور می سازد. عمل دفع از سوی این قوّه گاه با هجمه بر عوامل مزاحم است و گاه به فرار از آن ؛ لذا ترس ، تنفّر ، شجاعت ، بی باکی ، خشم و امثال این امور از نمودهای این قوّه اند. این قوّه نیز اگر زیر فرمان عقل باشد منشاء خیرات و از جنود رحمان خواهد ؛ امّا اگر تحت فرمان وهم رود از جنود ابلیس می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان ۱۳۹۸ساعت 21:50  توسط رحیم جانی   | 

عقیده چیست؟ تعریف کاملی مرقوم فرمائید.

پایگاه پاسخگویی به سؤالات و شبهات (ایکس – شبهه): چقدر خوب و لازم است که آدمی خودش و تمامی استعدادها، توان‌ها، قوا، حالات، کنش‌ها و واکنش‌های خود را بشناسد. با علل و عوامل رشد و یا موانع شکوفایی استعدادها، چرایی مواضع، علل تغییر مواضع و ... آشنا گردد. بداند نقش عقل چیست؟ علم چه تأثیری دارد؟ قلب چکاره است و نفس [حیوانی] چه جایگاه و کارکردی دارد؟

"عقیده"، مهم‌ترین، مؤثرترین و تعیین کننده‌ترین حالات بشری است؛ چرا که همگان عقیده دارند و بر اساس عقیده‌ی خود اتخاذ موضع می‌کنند و به بر اساس مواضع خود انتخاب می‌کنند و به سوی انتخاب‌شان، حرکت می‌کنند. بنابراین، عقیده یا عقاید، عامل اصلی جهت‌گیری‌ها و حرکت‌ها می‌باشد.

همگان و بدون استثنا، "عقیده و عقایدی" دارند، و در این عرصه، هیچ فرقی نمی‌کند که عقاید کسی توحیدی باشد، یا ملحدانه، یا مشرکانه – عُقلایی باشد و یا خرافی – رشد یافته باشد و یا متحجرانه – مبتنی بر عقل، علم و حکمت و مستدل باشد، و یا مبتنی بر پیروی باورهای آبا و اجدادی و قومی، ولو جاهلانه و احمقانه! چنان که کفار و مشرکینِ جاهل، در مقام انکار و تکذیب به انبیای الهی می‌گفتند: «ما این دعوت مستدل شما را قبول نداریم، چرا که هرگز از پدران خود چنین نشنیده‌ایم و ما به دین و عقیده‌ی آنها هستیم»! و این فرهنگ جاهلانه، امروزه بیشتر از گذشته تبلیغ و ترویج می‌گردد. بحث از دین یا سنن و فرهنگ آبا و اجدای و یا قومی می‌کنند!

«فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مَا هَذَا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُرِيدُ أَنْ يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَأَنْزَلَ مَلَائِكَةً مَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِي آبَائِنَا الْأَوَّلِينَ» (المؤمنون، 24)

ترجمه: و اشراف قومش (نوح علیه السلام) كه كافر بودند گفتند اين [مرد] جز بشرى چون شما نيست مى‏ خواهد بر شما برترى جويد و اگر خدا مى‏ خواست قطعا فرشتگانى مى‏‌فرستاد [ما]در ميان پدران نخستين خود چنين [چيزى] نشنيده‏‌ايم.

«فَلَمَّا جَاءَهُمْ مُوسَى بِآيَاتِنَا بَيِّنَاتٍ قَالُوا مَا هَذَا إِلَّا سِحْرٌ مُفْتَرًى وَمَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِي آبَائِنَا الْأَوَّلِينَ» (القصص، 36)

ترجمه: پس چون موسى آيات روشن ما را براى آنان آورد گفتند اين جز سحرى ساختگى نيست و از پدران پيشين خود چنين [چيزى] نشنيده‏‌ايم.

عقل و علم:

خداوند متعال در پاسخ به استدلال عقاید ارتجاعی، عقاید مبتنی بر آداب، رسوم، سنن و خرافه‌های آبا و اجدای، ملی، قومی و ...، عقل و عقلانیت را متذکر می‌گردد و می‌فرماید: آیا اگر پدران شما جاهل و گمراه بودند نیز باید از آنها پیروی کنید؟!

«وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ» (البقره، 170)

ترجمه: و هنگامی که به آنها گفته شود: «از آنچه خدا نازل کرده است، پیروی کنید!» می‌گویند: «نه، ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروی می‌نماییم.» آیا اگر پدران آنها، چیزی نمی‌فهمیدند و هدایت نیافتند (باز از آنها پیروی خواهند کرد)؟!

بنابراین، "عقل و علم" و متقابلاً "جهل و نادانی"، بر چگونگی شکل گرفتن عقاید درست و رشد دهنده - یا نادرست، خرافی، ویرانگر و گمراه کننده، نقش بسیار مستقیمی دارند.

قوای آدمی:

آدمی، قوای بالفعل و بالقوه‌ی (استعدادهای) متعدد و کاملاً متفاوتی دارد که هر کدام می‌توانند منشأ پیدایش یک عقیده یا مجموع عقاید وی گردند.

تفکر

●- آدمی، عقل و هوش دارد، بنابر این فکر دارد. "فکر" یعنی کارکرد ذهن، روی معلومات، برای رسیدن به پاسخ مجهولات، و وارد کردن آنها در جرگه‌ی معلومات. درست مانند حل کردن یک معادله‌ی یک یا چند مجهولی در ریاضی.

بدیهی است که اگر عقل، سالم، آزاد و فعال نباشد و به نور علم نبیند، تفکری نیز درکار نخواهد بود، و تا معلوماتی نباشد که ذهن روی آن کار کند، هیچ مجهولی، معلوم نخواهد شد.

اما، آیا هر عقیده‌ای الزاماً با "عقل و علم" گره خورده است؟ خیر! چنان که شاهد عقاید جاهلانه یا خرافی نیز هستیم، که نه مبنای عقلی دارند و نه متکی به علم هستند!

قلب:

●- آدمی، قلب، و بالتبع عاطفه یا به تعبیری احساسات نیز دارد. "فهم" داده‌ها و یافته‌ها از یک سو، و بالتبع "حب و بغض" از سویی دیگر، کار "قلب" است.

کار عقل شناخت است و کار فکر، توجه به معلومات است، اما مگر آدمی به هر چیزی که شناخت، عقیده پیدا می‌کند و به سوی آن حرکت می‌کند؟! مگر ابلیس لعین، خدا را نمی‌شناخت؟ مگر علم نداشت که معادی در کار هست؟! اما، باورهایش، با دلایل عقلی و معلوماتش "گره" نخورد تا عقیده‌اش گردد!

«آدمی به سوی محبوبش می‌رود، نه به سوی معروفش»، یعنی به سوی آن کسی یا چیزی می‌رود که او [آن] را دوست دارد، نه الزاماً به سوی آن کسی یا چیزی که می‌شناسدش و یا به آن علم دارد. آیا جنایتکار نمی‌داند که جنایت بد است؟! آیا ظالم نمی‌داند که ظلم بد است؟! آیا اگر همان رفتار با خودش شود، می‌پذیرد؟!

خداوند متعال، در قرآن مجید، به رغم آن همه استدلال عقلی و تعلیم معلومات به وحی، آنگاه که می‌خواهد دستور حرکت دهد، می‌فرماید: «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي – بگو اگر خدا را دوست دارید، پس از من تبعیت نمایید / آل‌عمران، 31» - چرا که آدمی به سوی محبوبش می‌رود. هر چه که باشد.

نفس:

آدمی "نفس" هم دارد که لازمه‌ی بدن حیوانی او، برای زندگی او در عالم ماده است. همان «حبّ و بغض» قلبی و انسانی، در عرصه‌ی بدن و زندگی مادی و حیوانی [مرتبه‌ی نازله‌ی حیات]، می‌شود: «شهوت و غضب».

"شهوت"، همان میل‌هاست و "غضب"، همان تنفرها و بدآمدن‌هاست. چنان که چه انسان و چه حیوان، نسبت به خوردن، آشامیدن، مسکن امن، جفت‌یابی و تولید مثل و ... میل (شهوت) دارند و نسبت به هر چه که احساس خطر کنند، دشمنی و "غضب" دارند. حیوان اگر حمله کند، یا گرسنه است، و یا با تهدید مواجه شده و می‌ترسد. در واقع "طمع و تهدید"، در عرصه‌ی حیات حیوانی.

بنابراین، چه بسا همین «هوای نفس»، سبب عقیده و یا عقایدی گردد. یعنی باور انسان، به جای عقل، علم و قلب، با نفس حیوانی‌اش گره بخورد! حال فرقی ندارد که این عقیده‌ را در قالب مکتب و ایسمی، چون فرویدیسم، اومانیسم یا ماکیاولیسم، تعریف کند، و یا چون مردم عادی، فقط دنبال زندگی حیوانی و مشتهیات نفسانی باشد.

عقیده:

"عقیده"، همانگونه که پیداست، از "عقد" به معنای "گره خوردن" گرفته شده است. اما گره خوردن چه چیزی با چه چیزی؟!

هر گاه معلومات شخص (کامل یا ناقص – درست یا غلط)، با جانش گره خورد، می‌شود "عقیده".

هر گاه شناختی [چه درست و چه غلط]، به مرحله "باور" رسید، می‌شود "عقیده"؛

بنابراین، ممکن است عقیده‌ی کسی با عقلش گره بخورد – ممکن است عقیده‌ی کسی با قلبش گره بخورد – ممکن است عقیده‌ی کسی با نفس حیوانی‌اش گره بخورد.

عقاید در اسلام:

"عقاید" در اسلام، مبتنی بر عقلی است که زنده به گور و مدفون نشده و به نور علم می‌بیند. چنان که هم "وحی"، تعلیم علم الهی است؛ و هم کتاب خلقت، همه تجلی علم الهی است، و عقل با این علوم، احکام عقلی را صادر می‌کند. لذا در قرآن کریم، هر کجا که بحث از عالم ماده و طبیعت (زمین و آسمان و هر چه در آنهاست) به میان می‌آید، حتماً با یک نتیجه‌ی عقلی و هدایت کننده همراه می‌باشد. می‌فرماید: این زمین و آسمان‌ها و هر چه در آنهاست، همه آیات (نشانه‌های هدایت کننده) هستند؛ می‌فرماید: من خلق کردم. می‌فرماید: «نگاهت فقط به عناصر نباشد، بلکه به چگونگی خلقت آنها نگاه کن و در آن تفکر نما، تا با شناخت و علم، راه یابی».

"عقاید" در اسلام، با قلبی گره خورده است که بیمار یا محجوب نگردیده است. این قلب، هم چون آیینه‌ای حقایق عالم هستی را نشان می‌دهد، نور حبّ و عشق به هستی و کمال محض [خداوند سبحان] و متقابلاً تنفر و بغض نسبت به دشمنان محبوب را ساطع می‌نماید.

"عقاید" در اسلام، از یک سو با حقایق عالم هستی، و از سویی دیگر با جان و روح سالم آدمی، گره خورده است. لذا می‌فرماید: «دین درست و پایدار، همان دین فطرت آدمی است»:

«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (الرّوم، 30)

ترجمه: پس روی خود را متوجّه آیین خالص پروردگار کن! این فطرتی است که خداوند، انسان‌ها را بر آن آفریده؛ دگرگونی در آفرینش الهی نیست؛ این است آیین استوار؛ ولی اکثر مردم نمی‌دانند!

●- دقت کنیم که چگونه "جهت‌گیری نظری و عملی" که کار عقل نظری و عقل عملی است را با "علم" تطبیق داده است؟ می‌فرماید: مردم چون نمی‌دانند (لَا يَعْلَمُونَ) که عقاید حقه، حکم عقل و منطبق با فطرت آنهاست؛ باورهایشان را با جهل، هوای نفس، خرافه و دروغ‌ها گره می‌زنند

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان ۱۳۹۸ساعت 19:5  توسط رحیم جانی   |